تبليغاتX
مجتمع آموزش استثنایی قدس بهشهر
 
مجتمع آموزش استثنایی قدس بهشهر
 
 
گزارشات ، مقالات و فعالیتهای جاری مجتمع
 

آقاي احمد محمودي اعلايي متولد بهمن هزاروسيصد وشصت وپنج  مي باشد دوران ابتدايي را درمدرسه استثنايي قدس بهشهر سپري كرده دوران راهنمايي ودبيرستان رادرمدارس عادي شهرستان گذرانده و درحال حاضر دررشته الهيات و معارف اسلامي دردانشگاه تهران مشغول به تحصيل ميباشد

  • از او پرسيده شد راز موفقيتش چه بود ؟ گفت :
  • تلاش،كوشش ،امداد الهي واينكه هيچگاه به خدا اعتراض نكردم كه چرا نابينا شدم  گويي اين مشكل رااصلاً ندارم وباعمل به دانستنيهايم و كمك خانواده ومعلمين بخصوص آقاي غلامعلي رمضانقرباني كه اولين جرقه هاي اميد و آرزو را در دنياي تاريك من روشن كرد و باآموزش خط بريل و خواندن و نوشتن توسط اين خط مرابادنياي علم و تعليم وكنارش تهذيب آشنا كرد . موفق به كسب اين موقعيت شدم
  • احمد آقا با چه چيزي به آرامش مي رسيد ؟
  • باذكر الله كه تطمئن القلوب است انسان هميشه به دنبال كمال است و هيچ كمالي بهترا زرسيد ن به قرب الله نيست
  • احمد آقا درس خواندن را چگونه ديديد بااين شرايط خواصي كه داريد ؟
  •  من با مشكلاتي كه داشتم درس خواند م و تلاش كردم گاهي اوقات كتاب نداشتم وبايد ديگران برايم مي خواندند كه البته شرمند ه آنان بودم اما هرگز به خود نگفتم كه مي توانم بايستم و توقف كنم جون نابينا هستم بلكه هرروز بيشتراز رو ز قبل براي رسيدن به اهدافم و آرزوهايم با عزمي جذمتر به پيش مي روم .
  • آيا پيامي براي جوانان داريد ؟

به همه آنها توصيه مي كنم قدرتواناييهاي خودشان را بدانند و درحفظ و سلامتي آن كوشا باشند بينايي نعمت بزرگي است هر گاه به گل سرخي نگاه مي كنيد واز آن لذت مي بريد بياد آوريد كه اگر نمي توانستيد ببينيد آيا الان اين حس برايتان بوجود مي آمد . پس قدر داشته ها ي خود را به خوبي بدانيد و به نحو احسن از آن استفاده كنيد

درآخر از خانواده ام ، معلم دوران ابتدايي آقاي رمضانقرباني و معلمين و مسولين مدارس عادي كه درآنجادرس خواندم نهايت تشكررا دارم .

غلامعلي رمضانقرباني معاونت مدرسه استثنايي قدس بهشهر

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 23:9  توسط باقری & قلی پور  | 

بسمه  تعالی

{باید های مشاوره از دیدگاه پیامبر}

1-    رازداری : شاید مهمترین موضوعی که باعث عدم مراجع به  مشاور می گردد . ترس از افشاء اسرار گفته شده توسط مشاور می باشد که گاها ً باعث تحمل رنج بجای گفتن رها شدگی از سختی می گردد . لذا مبین توسط شارع مقدس جدا به این امرتوجه شده آنجا که می فرماید :

 من سمع رجل حدیثا لا یستهی ان یذکر عنه فهم امانه و ان لم یستمکته {هر سخنی را که برایت نقل می کنند و مراجع کننده و گوینده سخن دوست نداشته باشد آن را افشاء نکن ولو اینکه گوینده سخن به شما نگوید پنهانش کن .

راز دار شهان بود دایم                                          آنکه از عقل پاسبان دارد  

هر که از آب پاک زاده بود                                   راز مردم زجان نهان دارد

2-     وضوح موضوع مورد مشاوره برای مشاوره

اهمیت این نکته برکسی پوشیده نیست که واضح شدن موضوع مورد بحث درمشاوره بهترین و اولین هدف درمشاوره است زیرا با مشخص نمودن مسئله نصف راه را پیموده و پس از روشن شدن مسئله مرحله دوم یعنی راه حل مشخص نیز بطبع آن پیدا خواهد شد در این خصوص حدیثی از پیامبر گرامی نقل شده که می فرمایند : کان کلام رسول الله کاملاخطا یغمه کل من یسمه

سخن او برای طرف مقابل کاملاً واضح و قابل فهم بود .

3-     لحاظ کردن شان طرف مشورت :

نکته اساسی که امروزه بطور کامل درمشاوره رعایت نمی شود لحاظ نکردن شانیت مراجع  د رامرمشاوره است و مشاوران فعلی بیشترین تمرکز را بر مشکل مراجع انجام میدهند و کمتر به شخصیت اجتماعی و موضوعات این چنینی می پردازند

اما پیامبر اسلام با تذکر جدی موضوع را مهم قلمداد می کند لذا می فرمایند :

اذا تاکم کریم قوم فاکرموه :  ( بزرگی اگر به نزد شما آمد احترامش کنید )

4-     نگرش مثبت داشتن و گذشت از لغزش مراجع :

هرگونه خلل شخصیت افراد به نظر پیامبر رخنه و شکاف تلقی میشود که پیامبر گرامی کار مشاور را پر کردن و دوختن رخنه می داند بدون کوچکترین منفی نگری لذا می فرمایند : دواء الشق حوصه . داروی شکاف دوختن است و درجای دیگر بیان خوبی مقدم بر بیان بدی شده لذا می فرمایند

لا یغرک مومنه ان کره منها خلقا رضی منها آخر

معامله کنید هر صفت بد را با یک صفت خوب

ارزش شنیدن حرفهای مراجع توسط مشاور :

گوش جان سپردن به طرف مورد مشورت درنزد پیامبر یک زیر بنای تربیتی ارزشی دارد و لذا می فرمایند :

لاخیر فی العیش الا الرجعین عالم مطاع او مستمع واع

خیر برای دو نفر است هم کسی عالم است و هم کسی که به حرف گوش می دهد و بر عکس

5-     دور اند یشی

نکته مهم در امرمشاوره عدم مراجعه به هر فردی است که نام مشاور را بر خود نهاده است .

    دراین خصوص پیامبر اسلام تاکید در پیدا نمودن یک مشاورخوب و دقت در گزینش بهترین مشاور درامر مشاوره دارند لذا تازه خود این گزینش علاوه بر اینکه نصیب مشاور می شود به مراجع نیز کمک می کند لذا می فرمایند

الخرم ان تشاور ذارای ثم تطیعه

از نشانه های دور اندیشی پیدا نمودن مشاور خوب وعمل به رای اوست .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 11:48  توسط باقری & قلی پور  | 

یکی از برنامه هایی که درسال تحصیلی جاری درکلاس اول کم توان ذهنی درمجتمع قدس بهشهر اجراء گردید استفاده موثر ومفید ازکامپیوتر دربرنامه درسی بود . کامپیوتر به عنوان یک وسیله ی کمک آموزشی توانست جایگاه خوبی درمیان بچه ها پیدا کند . یکی از فعالیت هایی که توسط کامپیوتر انجام شد . تهیه نشریه شادی شامل ( شعر،لطیفه ،نقاشی های رایانه ای دانش آموزان ،کاریکاتور سازی باعکس های خودشان و......) می باشد . بچه ها باهمکاری آموزگارپشت کامپیوتر رفته وبادستان خود مطالب راتایپ کردند ودرپایان آن رابه دوستان خود تقدیم نمودند از این روزنامه دیواری کامپیوتری پرینت هم گرفته شد .ضمناً راهنمایی های خانم باقری مسئول سایت آموزشگاه عامل مهم دراجراء موفق این برنامه بود .

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:51  توسط باقری & قلی پور  | 

چگونه مي توان كودكان پيش دبستاني موفق تربيت كنيم (قسمت اول )

در صورتي كه به اين كودكان امكان تعاملات اجتماعي با همسالانشان داده شود رفتارهايي از قبيل تشريك لوازم ، كارگروهي و رعابت نوبت و برقراري ارتباط با سايرين را از همان ابتداي كودكي به سرعت ميآموزند .

از لحاظ حركتي دراين محدوده سني لي لي كردن ، پريدن و پرتاب توپ و گرفتن آن ،پشتك زدن وايستادن روي يك پارامي توانند انجام دهند . البته اگر اين فعاليت ها بصورت تمريني در قالب بازي انجام شود فراگيري آسانترو سريعتر مي شود يك كارتكراري و يكنواخت اوراخسته مي كند زيرا كودكان درپي غني سازي حجم خالي حافظه وذهن خود ازتجربيات گوناگون هستند و مثلاً درهنگام پياده روي يا درروند يك درس دركلاس اگربگويد من خسته ام درواقع خسته نيست فقط حوصله اش سر رفته است شما مي توانيد ازروشهاي ديگر تنوع دادن به كار كلاس و با بكارگيري ذهن وي اورا مشغول به كار نگه داريد . بعنوان مثال درهنگام پياده روي مي توانيد ازاو بخواهيد بدنبال گربه ،پرچم وحتي اشكال هندسي مثل دايره بگردد. برايش شعر كودكانه بخوانيد ،فعاليت مذكوررا بصورت مسابقه ورقابتي درآوريد .علاوه براينكه اين فعاليت ها سرگرم كننده اند مهارتها ي سطوح بالاتررا نيز به كودك مي آموزند . ميزان زماني فعاليت دراين سن نبايد بيش از60دقيقه درروزباشد زيراتوان وتحمل بدني و ذهني اين كودكان براي آموزش مستمرتااين محدوده زماني راندارند .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 22:7  توسط باقری & قلی پور  | 

 

 

به نام خدا

 من سكينه باقري آموزگار مجتمع استثنايي قدس شهرستان بهشهر 40ساله متاهل هستم وداراي 2فرزند به نام هاي مريم و رمضان ، دخترم دوم دبيرستان و پسرم سوم ابتدايي مشغول به تحصيل مي باشند .

چهار سال پيش اتفاقي درزندگي من افتاد كه روش زندگي مرا به كلي متحول كرد چون ممكن است  احياناً مواردي مثل مشكل من براي كسي پيش بيايد براي همين تصميم گرفتم تجربه خودم را باشما درميان بگذارم  .

 

درآن سال درشيفت راهنمايي مدرسه استثنايي مشغول به خدمت بودم . 20ساعت از ساعت كاريم را دركلاس اول راهنمايي تدريس مي كردم و فقط 4 ساعت دركلاس هاي ديگردر  كلاس اول چند دانش آموز ناسازگار بودند كه به بچه هاي ضعيف تر از خودشان خيلي ظلم مي كردند ازكتك كاري گرفته تا بيگاري از آنها و اعمال ناشايست ديگر من چون ساعت زيادي در اين كلاس درس داشتم هميشه شاهد اين مسايل بودم و چندين بارجريان را با مسولين مدرسه درميان گذاشتم آنها هم با دعوت از خانواده بچه ها تعهد كتبي مي گرفتند يكي دو روز بعد همان آش و همان كاسه خلاصه آن سال سخترين سال معلمي من بود هيچوقت دانش آموزان را تنبيه نمي كردم و نمي توانستم ببينم تعدادي از دانش آموزان مظلوم چطور توسط همكلاسيهاي خود مورد ظلم قرار مي گيرند . درآذر ماه همان سال بود كه احساس كردم درپستان سمت راست من توده سفتي وجود دارد ابتدا فكر كردم شايد از خستگي و حرص وجوش هاي امسال است وشايد هم علل ديگري داشت  براي همين توجه چنداني نكردم تا اينكه ديدم دارد رشد مي كند به دكتر مراجعه كردم بعد از معاينه و آزمايشات متعدد دستور سونو گرافي و ماموگرافي را دادند اينجا بود كه بعد از ديدن نتايج عكس ها مشكوك به توده سرطاني شدند . من اصلاً نگران نبودم چون فكرمي كردم آنها اشتباه مي كنند و توده خطرناك نيست براي همين من صبح باخيال راحت به مدرسه مي رفتم و بعداز ظهرها به اتفاق همسرم پيگيرآزمايشات  پزشكي بوديم  بعدازيكماه از شروع اين مسئله دكترها  تشخيص دادند كه بايد توده را دربياورم من قبول كردم . آن روزبه مدرسه رفتم درپايان ساعت كاري به معاون مربوطه گفتم يك عمل سرپايي دارم و احتمالاًيكي دو روزي طول مي كشد . چون از ته دل فكرميكردم چيزي نيست خيالم راحت بود . بعد از ظهر همان روز در بيمارستان شفاي ساري بستري شدم به خاطر اينكه خانواده ام نگران نشوند به هيچكس نگفتيم فقط من و همسرم اين مسئله را مي دانستيم و براي بچه ها هم يك جوري توجيه كرديم كه نگران نشوند آن شب من بستري شدم و همسرم پيش بچه ها برگشت . من تنها؛ دريك اتاق دو نفره كه تخت دومي خالي بود اينجا بود كه فكرهاي جورواجور به سراغ من مي آمد نكند سرطان باشد بچه هايم چي مي شوند و هزاران مسئله ديگر . آن شب طولاني4 دي ماه سال 81 سپري شد درحالي كه شايد دوساعت هم خواب به چشم من نرفت . صبح پرستاران مرا براي عمل آماده كردند بعد از پوشيدن لباس عمل به راه افتادم هيچ يك از اعضاء خانواده ام نبودند همسرم هنوز از بهشهر نيامده بود . به طرف اتاق عمل حركت كردم غمگين اما با غرور و باروحيه خودم را نشان مي دادم . نزديك اتاق عمل ديدم همسرم و برادرانم  با دكتر جراحم صحبت مي كنند كمي آنطرفتر پدر و مادرم هم ايستاده اند و به من نگاه مي كنند . وقتي آنها راديدم ناخودآگاه اشك ها بي امان از چشمانم سرا زير شدند . مادرم به طرفم آمد و مرا دلداري داد گفت چيزي نيست اما پدرم فقط گريه مي كرد اصلاً نمي توانست به من نگاه كند . مرابه اتاق عمل بردند تا بيهوش كردنم  قدري طول كشيد در اين لحظه به جاي اينكه به فرزندانم  فكر كنم به دانش آموزان استثنايي فكرمي كردم حتي آنهايي كه خيلي ا ذ يّتم مي كردند درخيالم با آنها صحبت مي كردم و از آنها مي خواستم برايم دعا كنند . چسبيده بودم به قلب هاي پاك دانش آموزاني كه سالها به آنها درس دادم باآنها بازي كردم نازشان مي كردم و از خداوند مي خواستم به حرمت بچه ها ي استثنايي كمكم كند درهمين خيالات بودم كه ديگرچيزي  نفهميدم وقتي چشمانم را باز كردم دراتاقم بستري شده بودم تمامي فاميل به بيمارستان آمده بودند از نگاه غمگين و چشمان گريانشان همه چيز رافهميدم برايم باوركردني نبود . من سرطان گرفته بودم دكترها همان زير عمل نمونه رابه پاتولوژي فرستادند وقتي ديدند جواب مثبت بود پستان سمت راست مرا تخليه كامل كردند . درچهارروزي كه بعد از عمل دربيمارستان بودم سعي زيادي كردم كه براي  چراهاي خودم جوابي بيابم اما هيچ جوابي قانع ام نمي كرد به ظاهر همه چيزراپذيرفتم اما در درونم غوغايي بود چرامن مگر من چه گناهي كردم كه اينطور بايد مجازاات شوم مرا به منزل آوردند چند روز بعد دوباره به نزد جراح بردند وي مرا به دكتر ديگري كه فوق تخصص سرطان شناسي داشت راهنمايي كرد اين دكترهم بعداز ديد ن نامه جراح دستو ربه شيمي درماني داد  اينجا بود كه فهميدم جراحي فقط يكي از مراحل درمان من بود شوك عجيبي به من وارد شد . 6ماه شيمي درماني من طول كشيد سخت وطاقت فرسا بود اما بالاخره تمام شد و درحال حاضر هم دارواستفاده مي كنم و تحت نظر پزشك معالجم هستم .الان چهار سالي است كه از آن مي گذرد من درسهاي زيادي از اين جريان گرفتم فهميدم كه همسرم چقدر دوستم دارد حاضر است هركاري رابكند تا من خوب شوم

مردمان روستايم راديدم چقدرباوفايند هرگز خانواده ام را تنها نگذاشتند بادعاهايشان ،عيادتشان و محبتشان من و خانواده ام را شرمند ه مي كردند . كساني به عيادتم مي آمدند و نذربرايم ميكردند كه هيچ ارتباطي با آنها نداشتم اين همه محبت و اخلاص مرا به زندگي دلگرم مي كرد  . بنابراين تصميم گرفتم ازهيچكس كدورتي به دل نداشته باشم همه رابخشيدم و بانداي درونيم از همه تقاضاي بخشايش كردم من صداي بخشيدنشان راشنيدم پس باتوكل به خدا و صبرواستقامت به زندگي عادي برگشتم به تواناييهايم چسبيدم ناتواني هاي خودم رانديدم . تصميم گرفتم به آموزشگاه رانندگي بروم ابتدا برايم خيلي سخت بود اما باسعي و تلاش فراوان گواهينامه ام را دريافت كردم . بعد به آموزش كامپيوتر همت گماشتم در اين زمينه هم به لطف خدا موفق بودم .درمدرسه هم شايد فعالتر از همكاران ديگرم مشغول به كار هستم . هرروز يك ساعت ورزش (پياده روي) مي كنم ازنظر تغذيه غذاهاي آب پزو بخار پز مصرف مي كنم مطالعه را هرگز فراموش نكردم حتي درروزها يي كه سخت بيمار بودم . مطالعات زيادي دررابطه بابيماريم كردم  . اين بيماري تلنگري به من بود كه راه زندگيم را شفافتر كنم و با ديد بهتر و واقعي تر به اطرافيانم بنگرم خوبيها راببينم وهرروزم را با توكل به خدا و جمله من مي توانم شروع مي كنم بااميد به آينده درخشان براي خود و خانواده ام سعي مي كنم سكينه اي مهربان و پركار و دوست داشتني باشم.

 بله عزيزان من باداشتن حتي سرطان هم مي شود خوب زندگي كرد شاد بود وخنديد و ديگران راخنداند و الگوي خيلي از افراد سالم بود كه نميدانند سلامتي چه نعمت بزرگي است .

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 6:40  توسط باقری & قلی پور  | 

به نام او که تنهاست اما از دوست می گوید

 

گذشت زمان ، نغمه ساز ترانه های خوب و بد زندگیست . با آنکه گاه شهد و گاه شرنگ به کام انسانها می ریزد ، لذّ ت بخش است زیرا با این فلسفه شراره ای از عشق بر دلها می افکند و خاطراتی را بوجود می آورد که هرگز به فنا و نیستی نمی گراید .

گفته شد از خاطراتمان بگوئیم ، نمی دانم دیگران از چه می  گویند اما من در جایگاه یک زن ، یک مادر و یک معلّم می خواهم از شاگردانم بگویم زیرا فرقی میان شاگردانم و فرزندانم نمی بینم و تفاوتی نیز میان مادر بودن و معلم بودن ، برای من خانه و مدرسه یکی است .

پاییز 73 شروع اولین سال کاری من در شهرستان بهشهر بود . قیل از آن چند سالی را در شهر گلوگاه مشغول به کار بود م و حالا به شهر خودم منتقل شده بودم .

 یک پاییز دیگر ، با خاطراتی دیگر . برای یک معلم ، آن هم یک معلم استثنایی ، هر روز و هر دانش آموز ، یک خاطره است . یک خاطره دوست داشتنی که قدرت انتخاب در بین آنها بسیار مشکل است .

و الهام ، دختر شش ساله چشم سیاه مژه بلند خاطره من از سال 73 است .

دختری از دیار جنوب که بیشتر اقوامش به اسارت عراقی ها در آمده بودند . الهام مشکل ذهنی نداشت بلکه مشکل جسمی داشت که در اصطلاح پزشکی به آن cp می گویند . ضریب هوشی اش بسیار بالا بود و د ر سخن گفتن و زبان بازی چیزی کم نداشت . هنوز اولین شعری را که برایم درکلاس خواند به یاد دارم :

           باز تلفن زنگ می زنه                                                 تو گوشم آهنگ می زنه

            من گوشی رو .........

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:32  توسط باقری & قلی پور  | 
 
  بالا